1.
هر روز مثل ایستگاهی در خیابان
از سیل آدمهای تنها می نویسم
2.
من خنده ام روی پلاس چهره ی شهر
من دلقکم دارم شما را می نویسم
3.
چیزی بجز عشق و تو و آئینه و آب
گفتی که ننویسم من اما می نویسم
4.
این قسمت تنها برای نام توست
که در آن چیزی نمی نویسم
نامت را بنویس بر پیشانی آسمان
و یا بر تن این درخت پیر
ریشه های ما از اندوه آب می خورد
میوه هامان اما آبدار است و شیرین
[ ... دهان ِ باز ِ رهگذران... ]
5.
هی پرنده ی سردرگم
برایم بنویس : دنیا زیباست
حتا اگر داوینچی آفریده نمی شد
با طرح لبخند و نگاهی مرموز و زیبا
نگاه کن جهااااان را
درست مثل مونالیزا
6.
چه تفاوت دارد
زیستن ِ در تالار
یا اتاقی کوچک
برای قناری
-قناری قناری است -
دیروز کلاغی پیر بر تیرک ِ چراغ برق
این راز را با من گفت
: قناری برای آب باید بخواند
نه اندوه دانه
7.
باران که ببارد نام تو کامل می شود
[ هی ] هوای ابری !
این چند کلمه در تاثیر خاطره ای ست از سوسن پرور که در وبلاگش آمده بود
http://setak1379.persianblog.ir/post/111/
با احترام به سترگی او و صحنه ی بزرگی که بر آن بازی می کند
پرنده پَر
پروانه پَر
سوسن پَر
هنرمند را چه به فرمان ِ هیدرولیک
صحنه ! آخرین مدل ِ مُبیل ِ توست
پرواز کن
پروانه پَر
پرنده پَر
صحنه پَر
سوسن پَر - وَر-
پس از عرض یک عالمه سلام
به قطارهائی که می آیند
به قطارهائی که می روند
به کبوتران پاک
به آنها که فلسفه نمی دانند
به خواهرم پرنیان
که اینروزها خسته است
به آنها که بار امانت خداوند بر شانه دارند
و به تاول های پاهاشان
به امیر سنجری شاعر که سوپر مارکت باز کرده است
و یک سال مرخصی تحصیلی گرفته است
و پفک و چیپس می فروشد
به علیرضا که تولید انبوه شعر دارد
و شبها تا صبح کارگری دیزاینری می کند
به سینا که رئیس است ولی آدم خوبی است
و نمازش را سر وقت می خواند و غصه ی هنر در دل دارد
به قیصر که ناگهان چقدر زود دیر شد
به دیوانه ای که در خیابان راه می رود
و سراغ خانه ی دوست را می گیرد
به زنی که همسر مردی شد
که بچه های مرد را بزرگ کرد
که حالا از خانه بیرونش کرده اند
که حالا پاسخش را فقط از امام زمان می خواهد
به مبارز جانبازی که دستها یا پاهاش را جائی جا گذاشته
و یادش نمی آید آنجا کجاست
به تو که نامت را فراموش کرده ام
و به تو که نامت را نمی خواهم ببرم
به تو که نان را برای شرافت
و شرافت را برای زیستن
و زیستن را برای رسیدن
به نور می خواهی
و دوباره به تو
که بهانه ی باران داری
باران ادامه ی نام کسی ست
که هوایش ابری ست
همین !
ایمان دارم
تنها با سرانگشتهای عشق می شود
جهان را فتح کرد
چکمه ها و سرنیزه ها بزودی شکست می خورند
و تکلیف جهان را صلح رقم خواهد زد
کسی می آید که در نگاهش مهربانی ست
کسی که الفبای عشق را در زمین می پراکند
و من و تو آنروز را صد بار در خواب دیده ایم
کتابهای مقدس را بیاور
می خواهم به تمامیشان سوگند بخورم
که تنها عشق
تنها عشق
کلید قفلهای بسته است
و به من نگاه کن که راز آرامش جهان در همین نگاه است
به آسمان سوگند
و به تمامی کتابهای آسمانی
که راز آرامش جهان در همین نگاه است
به من نگاه کن
سر به سرم می گذارند کلمات
من خودم نبودم که شاعر
شدم
اصلن شاید پرنده ای که از خواب آسمان می گذشت
و یا مترسکی که عاشق
شد
و یا مسیحی که مصلوب
شد
و شاید خاطرات پدر از سال های
قحط
و یا خاطرات خودم از
جنگ
و یا چکمه های سوراخ و میهمانی زمستان در سور انگشتهای پاهای
کودکیم
و شاید کسی که نیمه ی پنهانی گمشده ام
بود
و خیلی چیزهای دیگر
مرا به میهمانی کلمات بردند
حالا دیگر نه بوی نارنج و نه سرخی انار
نه بال بالِ ِ کبوتر و
نه سطلی از رنگ
و نه حتی ترجمان آنچه در آئینه می بینم
که این" اصلن منم در آینه یا !!! "
و نه هیچ چیز دیگر
که
تنها همین کلمات هستند
که طعم دقیق آنچه را بر من گذشته
و می گذرد
در من امضا می کنند
اینروزها عجیب
سربه سرم می گذارند کلمات
1_
البته که هنوز به ایستگاه و اسکله ایمان ندارم
" دستساز ِ کفر و انسان ! "
مقصد پیش از باجه های بلیط فروشی ست
یعنی همین لحظه
همین لحظه
که " من " دارم با " تو " حرف می زنم
2_
و سیب
اشاره ایست به قلب
به قرآن مجید همه چیز
برای قلب آفریده شد
سیب ها را له نکنیم
3_
اینروزها سقوط
ساده تر از ادامه دادن است
دیکتاتورها را نمی گویم
زندگی ِ اسقاطی را می گویم
← صفحه بعد