صدای پای شب ته کفشهایم چسبیده است
و آسمان پا برهنه مدارا می کند
با ابر
باران
با سرفه های صاعقه
دیدی کتابها را ندیده خریدیم و نخوانده فروختیم!
باران دربدر آن سوی شیشه را می شوید
با این طرف چه باید کرد؟
چشمهایم را از توی دیوارها بر می دارم
چشمهایم را در آینه جا میگذارم
مادر می گفت هیچ کس این جاده را تا آخر نرفته است
من می ترسم
اما از مسافرخانه های گمشده
از جاده های اما بی ته و سر
از جنگلهای اما اره اره
مادر خودش این جاده را تا آخر رفته است
وگرنه پیراهنش اینقدر! بوی دریا نمی داد
صدای پای شب ته کفشهایم چسبیده است
و با پرنده و دریا فقط می توانم جمله ای بسازم
- پرنده دریا را دوست دارد
دریا پرنده را...
نه !!! می بلعد دریا پرنده را
می بلعد
صدای پای شب
ته کفشهایم را
جا می گذارم
تا به خاطر دوست داشتن های مکرر
دچار مرگ های مداوم / مداوم/ مداوم...
راستی مداوم اصلا معنا ندارد
وقتی سهم آدم از داروخانه ها چند کیلوگرم مسکن بیشتر نیست
وقتی آدم احتیاطاً چند بهار را بیشتر نخواهد گریست
مادر می گفت هیچ کس این جاده را تا آخر نرفته است
صدای پای شب ته کفشهایم چسبیده است
نظرات ()