پرنده پاسپورت ندارد

گر چه پایان راهم پرستوست
نویسنده : فرامرز احمری - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧
 

 

عصر یک روز دم کرده آمد

لحظه های ورم کرده امد

ساعت چند و نیم پر از درد

مثل چشمان من خیس و شبگرد

دستهایش پر از ارزو بود

از تبار تب گفتگو بود

او عمیق غم ساده ام بود

امتداد شب جاده ام بود

امد از کوچه من گذر کرد

تا دل لحظه هایم سفر کرد

تا خیابان آئینه رفتیم

تا ته کوچه سینه رفتیم

تا خیابان سیب و شقایق

پشت پس کوچه های دقایق

تا انار ترک خورده رفتیم

از خیابان شک خورده رفتیم

روبروی غم هم نشستیم

گریه کردیم و با هم شکستیم

راستی چه هوای قشنگیست

عاشقی انتهای قشنگیست

مثل بیخوابی آبها بود

مثل گردابی از خوابها بود

ساعت چندونیم پر از عشق

چند نقطه بیم پر از عشق

ساعت چند ونیم پر از درد

مثل چشمان من خیس و شبگرد

2

باز رفتن وجاده پرستو

صاف وبیرنگ و ساده پرستو

محض پرواز تا فرصت حرف

تا نوشتن ویا نوبت حرف

میرود پا به پای صدایم

مثل سایه که در پشت پایم

پای دیوارها می نشیند

خسته از بارها می نشیند

راستی پشت تصویر من کیست

ناشر زخم تقدیر من کیست

خنده دار است حجم خیالات

کفش کندن میان سوالات

بوی بابونه را سر کشیدن

روی دیوارها در کشیدن

در صف مردگان عمودی

ارتفاع افقها خمودی

ساعت چند و نیم پر از زجر

چند نقطه بیم پر از زجر 

 

 

سینه چشم انتظار چراغ است

بایگانی درد است و داغ است

داغهائی که نشمرده بودم

پشت تنهائیم برده بودم

گیجگاه خیالم کویریست

شعرهایم هم از روی سیریست

فصل بی خوابی آسمان کو

دفتر آبی آسمان کو

کو ورقهای بی تابی من

دفتر شعر بی خوابی من

تا مجال غزل را بگویم

زخم بال غزل را بگویم

 

 

4

عصر یک روز دم کرده گنگ

خاطرات ورم کرده گنگ

پای من خسته از جاده درد

عصر یک روز دم کرده سرد

رفتم از آب و آئینه بیرون

رفتم از کوچه سینه بیرون

این حوالی دلم جا نمی شد

چون کویری که دریا نمی شد

با بلیطی به نرخ حقایق

رفتم از انتزاع دقایق

مردمی در نقاب خیالی

مرده و زنده شان لاابالی

صورتکهای شادی ویا اخم

روحشان وصله دار و پر از زخم

رفتم از شعر و وهم و خیالات

از الف لام میم محالات

پشت دروازه ها گم شدم من

باز هم مثل مردم شدم من

 

 

5

جاده چرک از دروغ من و تو

در فضای شلوغ من و تو

باز ریل و قطار و توازی

تق تتق تق تتق  تق نوازی

کوپه ها پرده در پرده آهن

میرود پابه پای تو و من

دره ها در دو سمت قطارند

لحظه های مرا می شمارند

تونل خوابهای مجازی

باز ریل و قطار و توازی

خواب دریا به ذهنم چکیده ست

کوپه ام خشک و دریا ندیده ست

بادبانها به سمت جنوب است

باز کشتی دچار غروب است

مشت دریا پر از موج خسته

خواب رویائی ام را شکسته

باز یک روز دم کرده سرد

لحظه های مرا زیر و رو کرد

 

 

6

 

مثل آئینه ها در غبارم

لحظه ها را اگر میشمارم

آشنایم ولی ناشناسم

با همین نوع خود در تماسم

پرده سینمایم دروغ است

هر پلان صدایم دروغ است

میروم پا به پای ندیدن

همچنان رد پایم دروغ است

مینویسم سلامی برایت

مینویسی برایم دروغ است

دستمالی پر از گریه دارم

غیر از این حرفهایم دروغ است

باز نقطه و باز اول سطر

ابتدا  انتهایم دروغ است 

 

7

 

همسفر رد پایم غریب است

جاده اینروزها نانجیب است

من نرفتم قفس را نوشتم

اوج پرواز بس را نوشتم

یاد وقتی که با هم نشستیم

گریه کردیم و با هم شکستیم

هی نوشتیم تا بی اجازه

رنجهائی همه داغ و تازه

بال پروانه سنجاق سر نیست

آی مردم زمان سفر نیست

مردم اما میان پرانتز

خورده بودند نان پرانتز

کوچ در یادشان جا نمی شد

چون کویری که دریا نمی شد

بی انار ترک خورده ماندند

در خیابان شک خورده ماندند

کوپه هاشان به سمت سیاهی

باز ریل و قطار و تباهی

ما صبوری که بر شانه بردیم

بی صدا رنج پروانه بردیم

همسفر کاش باران بگیرد

تا خیال سفر جان بگیرد

دوست دارم که کودک نباشم

مثل مردم عروسک نباشم

سبز باشم چنانکه از اول

جا بگیرم در آغوش جنگل

گر چه پایان راهم پرستوست

و تمام گناهم پرستوست

همسفر رد پایم غریب است

جاده اینروزها نا نجیب است