امسال ستاره ها یکی یکی از اوج آسمان می افتند
و ماه ، ماه ِ نابالغ شب سیزده به تمامی خسوف می کند
و حوض ِ خانه ی ما که دستهاش ترک برداشته است
و چهره اش پر از خاطرات ماهی هاست
در یک خواب ناگهانی
آبستن آب می شود
برای دیدار...
تا زخم اینهمه سال را برای او مویه کند
به همسرم می گویم بیا برویم معبد ِ شیوا
و من به تمامی هراس می شوم
از دیدار بودا
به آینه می گویم
: هه ... می دانی پرزیدنت های جهان دیوانه شده اند ؟
و آینه هیچ لبخندی ندارد
و لبهاش را
به دلقکی اجاره می دهد
تا غمگین ترین زهرخند دنیا را
به صورت آدمها بپاشد
مربع
امسال همه چیز دست و پا می زند
برای نیفتادن
از قاب عکس روی دیوارها بگیر تا روسای جمهور
از رختهای آویزان تا رهبران جهان
به همسرم می گویم توی دلم زلزله است
بیا برویم یک جای دور
اگر دلمان گرفت دوباره بر می گردیم
دوباره بر می گردیم
به شهر دروغ می گوئیم
به خیابان دروغ می گوئیم
به کوچه دروغ می گوئیم
به خودمان دروغ می گوئیم
و به زندگی ...
و چشمهای آینه
دوباره پر میشود
از سوال
و صدای بسته شدن چمدان می اید
و صدای بال پرواز می آید
اینبار اما با پرنده ای آهنی
اینجا8 ساعت بعد
کوالالامپور
اول ِ آگوست 2011
نظرات ()