پرنده پاسپورت ندارد

سر به سرم می گذارند کلمات
نویسنده : فرامرز احمری - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 

سر به سرم می گذارند کلمات

من خودم نبودم که شاعر

 شدم

اصلن شاید پرنده ای که از خواب آسمان می گذشت

و یا مترسکی که عاشق

 شد

و یا مسیحی که مصلوب

 شد

و شاید خاطرات پدر از سال های

 قحط

و یا خاطرات خودم از

 جنگ

و یا چکمه های سوراخ و میهمانی زمستان در سور انگشتهای پاهای

 کودکیم

و شاید کسی که نیمه ی پنهانی گمشده ام

 بود

و خیلی چیزهای دیگر

مرا به میهمانی کلمات بردند

 

حالا دیگر نه بوی نارنج و نه سرخی انار

نه بال بالِ ِ کبوتر و

نه سطلی از رنگ

و نه حتی ترجمان آنچه در آئینه می بینم

که این" اصلن منم در آینه یا !!! "

و نه هیچ چیز دیگر

که

تنها همین کلمات هستند

که طعم دقیق آنچه را بر من گذشته

و می گذرد

در من امضا می کنند

اینروزها عجیب

سربه سرم می گذارند کلمات