سر به سرم می گذارند کلمات
من خودم نبودم که شاعر
شدم
اصلن شاید پرنده ای که از خواب آسمان می گذشت
و یا مترسکی که عاشق
شد
و یا مسیحی که مصلوب
شد
و شاید خاطرات پدر از سال های
قحط
و یا خاطرات خودم از
جنگ
و یا چکمه های سوراخ و میهمانی زمستان در سور انگشتهای پاهای
کودکیم
و شاید کسی که نیمه ی پنهانی گمشده ام
بود
و خیلی چیزهای دیگر
مرا به میهمانی کلمات بردند
حالا دیگر نه بوی نارنج و نه سرخی انار
نه بال بالِ ِ کبوتر و
نه سطلی از رنگ
و نه حتی ترجمان آنچه در آئینه می بینم
که این" اصلن منم در آینه یا !!! "
و نه هیچ چیز دیگر
که
تنها همین کلمات هستند
که طعم دقیق آنچه را بر من گذشته
و می گذرد
در من امضا می کنند
اینروزها عجیب
سربه سرم می گذارند کلمات
نظرات ()