پرنده پاسپورت ندارد

در خیابان
نویسنده : فرامرز احمری - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱
 

امروز مکاشفه داشتم در خیابان

وقتی درختها لباس از تن می کندند

من نیز پوست انداختم

تا بهار را به بهای پائیز فریاد کنم

_ باصدائی بلند و رسا گفتم_ سلام

                                   بهار  !

بهار

بهار

یگانه تجرید من بهار خواهد بود

در پس زمستانی که دوستش دارم

زمستانی که دارد نشانی ام را از دهان طوفانی پائیز می گیرد

 

لباسهایم راعوض خواهم کرد

نشانی ام را عوض خواهم کرد

و دلتنگی هایم را به باد خواهم دا...

 

برف می بارد

   برف می بارد

      برف می بارد و سیاهی اندوه را سپید خواهد کرد

 

امروز مکاشفه داشتم در خیابان

وقتی درختها از من پرسیدند

چه نسبتی بین اُردی بهشت و اندوه است

و من شبیه درختها به آسمان خیره شدم

و بعد ترانه ی بوسه های باران را

زدم زیر آواز

 

امروز مکاشفه داشتم در خیابان

در خیابان پوست می اندازم

و از اندوه گذر خواهم کرد

امروز را به خاطر بسپار   

 

 September 29, 2011