اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را
که بسته راه به من آسمان خالی را
نزد ستاره ی فجر از جبین لیلی و قیس
به هم هنوز گره می زند لیالی را
...
نشان نیافتم اینبار هم ز گمشده ام
هرآنچه پرسه زدم عشق و آن حوالی را
" حسین منزوی بزرگ "
تقدیم به منزوی و تمامی ِ منزوی های جهان
سرگرمی تمام خیابان برای تو
آوارگی کوه و بیابان برای من
بارانی ِ بلند ِ بلوطی برای تو
هی پرسه زیر چکمه ی باران برای من
چتری که در کنار دلت جا گذاشتم
از تو ، و روح خیس درختان برای من
یک خانه بی چراغ و بی سقف مال تو
یک کوله پشتی ِ خز ِ ارزان برای من
تنها برای لحظه ای از خود بپرس کو
آن مرد بی شکیب ِ شتابان برای من ؟
شاعر شدم که روح ترا جستجو کنم
کو عشوه های قبل زمستان برای من ؟
ما سیب خورده ایم که با هم سفر کنیم
ای نیمه راه همسفر ِ جان برای من !
در خانه حرف نه ! که هی برف می وزید
دیگر بس است برف ِ زمستان برای من
بدرود همسفر ، سفرت پُر شکوه باد
بدرودهای رود ِ پریشان برای من
چندانکه زخم خورده از این ورطه میروم
تنها خطوط ِ ممتد ِ پایان برای من
نظرات ()