پرنده پاسپورت ندارد

ترجمانی از" یک پیامبر"
نویسنده : فرامرز احمری - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٩
 

درست است که این کاغذ سفید است

و

خود نویس من سیاه

اما کلمات با رنگهای خودشان پا به دنیا می گذارند

درست است که روز روشن است

و

شب سیاه

اما روزگاران با رنگهای خودشان جهان را نقاشی می کنند

درست است که چشمهای تو سفید است و سیاه

اما از پشت عینک آفتابی هم خیابان رنگ خودش را دارد

 

ترجمانی از یک پیامبر

 

هنگام که خورشید طلوع می کند پا بر ماسه زار هستی می گذارم و با تو سخن می گویم

ماریا !

بی آنکه در مقابلم باشی با تو به گفتگو می نشینم

                            حکایت دریا و باران چیزِ دیگریست

 

هی ... اینروزها دو پاکت سیگار هم کفایت گفتگوهای مرا با تو نمی کند

تو در آنسوی جهان و من در اینسو

اما کلمات بین ما در حرکتند و شناور همچون خیال

 

با تمام دوست داشتنی که در من بود بعضی نامه ها را کتمان کردم تا تو همان ماریای بزرگی بمانی که من برای دنیای خویش و آدمهائی که مرا می شناختند ساخته باشم

من کتمان کردم آنچه را که در تو بود

و آن چیزهائی که وصال من و ترا ناممکن ساخت

 

ماریا !

 

تو مرا از اَزَلیتی می جستی که شاید من آن نبودم

من فرشته ای بودم اما با بالهای شکسته

و من ترا در ابدیتی می ستودم که شاید تو آن نبودی

تو نیز فرشته ای بودی اما با بالهای شکسته

 

میوه ی تنفر و تحقیر ریشه در شاخه ها و برگهای تو نداشت

                                      ریشه در روزگاران تو داشت

آنچه روح ترا اینروزها آزار می دهد

جهان سیاه و سپیدی ست که تنها یا سیاه است یا سپید

آدمهای جهان تو یا سیاه هستند یا سپید

توقع تو از دنیا فقط سپید بودن است و این تنها همین ترا  شکسته است

زمان می گذرد و تو تنها می مانی ، چرا که آرمان خواهی انسان در سپید شدن جهان پاداشی جز شکست نخواهد داشت

 

ماریا !

 

روزی به جستجوی بوی من تمام شهر را زیر پا گذاشتی

اما وقتی چند پیراهنم را برایت به درخواست تو پست کردم  گفتی باید بیشتر حمام کنی بوی سیگار می دهد

           ماریا آدمها نه سیاهند نه سپید ، مثل کلمات رنگی هستند

            حتی مثل تو و مثل رنگین کمان زیبا

                                         به آینه نگاه کن !

به شکوهمندی جهان بیندیش نه آنچه در عادات سیاه بینی ای که جهانت را تیره کرده است

 

"اندوه فرزند نابکار ناتوانی است "

"و نفرت میوه ی تلخ نا فرجام خودبینی "

 

شاید این کلمات ترا آزار دهند

اما هر ازگاهی شستن ِ شیشه ی چراغ ِ گرد سوز بسیار واجب است

چرا که دوده ها ابتدا خود ِ چراغ را تیره می کنند

ماریا

به آفتاب ایمان بیاور

و به آنچه در تو انعکاس آفتاب است

                                          ..................