نیمکتهای پارک خالی ماند
باز هم قصه دست خالی ماند
باز هم مثل" منزوی" تنها
"عاشقی" در شکسته بالی ماند
تا درختان ِ باغ را کُشتیم
خون گل در ترنج قالی ماند
ماه از اوج آسمان افتاد
و فقط قطعه ای خیالی ماند
ماه ای ماه ِ سرکش مغرور
با تو و من مگر مجالی ماند ؟
و پرنده دوباره بال زنان
پر کشید از قفس که خالی ماند
و پرنده
پرنده
پرنده
نشد
نیمکتهای پارک خالی ماند