امروز میان تیرهای یک فوج اهریمن
پسری با دستهای پینه بسته
به من نشان ِ اهورا مزدا را عطا کرد
با خطی میخی روی دایره ای چوبی
نام ِ خداوند
به من می گفت : " تو تنها نیستی "
خطوط را به چشمهایم کشیدم
و در میان ِ همگان گم شدم
تنها یک نفر با من بود
"من"
و خداوندی که با ما در خیابان قدم می زد