تقدیم به یگانه دخترم که نامش در من همیشه بهار است
آه پدر !
پدر ژپتو !
دلتنگم !
اگر توانی در من بود آنزمان که مرا می تراشیدی
دستهایت را می گرفتم
به پایت می افتادم
....
مرا برای دنیای دلسپردنها
و
د ل ک ن د ن ه ا
نساز پدر !
نساااااااااز
دلتنگم !
دل تنگم پدر !!!
آهای پدر !
پدر !
به صورتم لبخندی نقاشی کن
که گوئی دارم فرشته ی مهربانت را می بینم
آی پدر !
پدر ژپتو !
مرا به گوشه ای از کارگاهت آویزان کن
تا تمام شود مهلت این جهان ِ پر از دیو ِ بی فرشته ی دروغ
مرا به کارگاهت بازگردان
ای پدر
پدر ِ بزرگ !
آه پدر !
آهای پدر !
پدر ژپتو !
اگر پینو کیوهایت پینوکیو می ماندند
اکنون جهان ِ دروغین را دماغهای چوبی فرا گرفته بود
نه فاصله هائی به اندازه ی آدم تااااااا همیشه ی خداااااا
آه پدر !
پدر !
پدر ژپتو !
مرا به دنیای الاغهای سیرک بازگردان
که طاقت شلاق جهان ِ آدمها در من نیست
آه پدر !
آهای پدر!
اوهوی پدر !
پدر ژپتو !!!
پینوکیوهایت هنوز آدم نشدند
اینبار چوبهایت را درست تر بتراش