هی ! بی چتر و بی چرا مسافران

پس از عرض یک عالمه سلام

به قطارهائی که می آیند

به قطارهائی که می روند

به کبوتران پاک

به آنها که فلسفه نمی دانند

به خواهرم پرنیان

که اینروزها خسته است

به آنها که بار امانت خداوند بر شانه دارند

و به تاول های پاهاشان

به امیر سنجری شاعر که سوپر مارکت باز کرده است

و یک سال مرخصی تحصیلی گرفته است

و پفک و چیپس می فروشد

به علیرضا که تولید انبوه شعر دارد

و شبها تا صبح کارگری دیزاینری می کند

به سینا که رئیس است ولی آدم خوبی است

و نمازش را سر وقت می خواند و غصه ی هنر در دل دارد

به قیصر که ناگهان چقدر زود دیر شد

به دیوانه ای که در خیابان راه می رود

و سراغ خانه ی دوست را می گیرد

به زنی که همسر مردی شد

که بچه های مرد را بزرگ کرد

که حالا از خانه بیرونش کرده اند

که حالا پاسخش را فقط از امام زمان می خواهد

به مبارز جانبازی که دستها یا پاهاش را جائی جا گذاشته

و یادش نمی آید آنجا کجاست

به تو که نامت را فراموش کرده ام

و به تو که نامت را نمی خواهم ببرم

به تو که نان را برای شرافت

و شرافت را برای زیستن

و زیستن را برای رسیدن

به نور می خواهی

و دوباره به تو

که بهانه ی باران داری

باران ادامه ی نام کسی ست

که هوایش ابری ست

                   همین !

/ 1 نظر / 16 بازدید
پرنیان

آرزویم برایت این است :در میان مردمی که میدوند برای زنده بودن !آرام قدم برداری برای زندگی کردن.ممنون که منو مورد لطفتون قرار دادید برقرار باشید[گل]